|
می نویسم چون باید نوشت،زندگی می کنم
چون زندگی کردن را دوست دارم،کار می کنم
تا اموراتم بگذرد. گریه می کنتم تا سبک شوم.
می خندم تا دیگران را خوشحال کنم
و میمیرم تا معبودم را ببینم.
.jpg)
از چه می گریزی؟از تنهایی دل خویش
یا از بی وفایی آنانی که با تو جفا کردند؟
کدامیک؟! از او که گفت تو را
دوست دارم و نداشت یا از او که با
نامهربانی هایش زخمه ای
زد بر ابن جان همیشه پریشان؟! از نامردی ها
و طعنه های ناشنیده
دشمنان به ظاهر دوست یا از دشنام ها
و زخم هایی که هنوز
در شمردن آن ها وا مانده ام؟از چه
می گریزی ای دل پریشان و
ای جان خسته ی من؟از چه؟

|